قاصدک
حتی باآواز پرنده ای می توان رستگار شد...
کنار پنجره بر سر کاج بلند و سبز باغ همسایه ما عطر آزادی خود را می بویند من به آزادی مرغان قفس می اندیشم نه به پرواز و نگاه آنان من به آن لحظه می اندیشم که در آن رخصت پرواز کبوتر هاست من به آن هلهله گنجشگان می نگرم که به هنگام غروب چشم ها را به افق می دوزم کاش مردی به فراز کوه با دو مشعل در دست مثل خورشیدی در ظلمت قلب من ظاهر می شد... چشم ها را به افق می دوزم کاش دستی ز زمین می رویید و درخت دگری بر تن دشت سیه می کاشت کاش دستی ز زمین می رویید... من به آزادی مرغان قفس می اندیشم... خسرو گلسرخی رشت/پاییز1343 .... بادها را به رحمتش بپراکنید و جنبش زمین را به سنگ ها و کوه ها استوار گردانید. .... هر که او را نشناسد و به او اشارت کند محدودش انگاشته. آن که گوید در کجاست؟ او را در چیزی نهاده و آن که گوید بر چیست؟ دیگر جاها را از او تهی دانسته. .... بوده و هست. از نیستی به هستی در نیامده. با هر چیز هست بی آنکه همنشین آن باشد و چیزی نیست که از او تهی باشد. وباز هم زبان......! "....روباه آه کشا ن گفت:همیشه ی خدا یک پای بسا ط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت:زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم و آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند.همه ی آدم ها هم عین همند.این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند.اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زند گیم را چراغانی کرده باشی.آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند:صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون.تازه نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نا ن بخور نیستم چیز بی فا یده ای است.پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهایت رنگ طلا است.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت..... خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت:اگر دلت می خواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم . روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد .انسان ها دیگر برای سر درآوردن بعضی از چیز ها وقت ندارد. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معا مله کند آدم ها مانده اند بی دوست .... تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن! شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟ روباه جواب داد:باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یک خرده دورتر از من این جوری میان علف ها می نشینی و من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی....." برگرفته از اثر جاودانه ی آنتوان دوسن تگزو په ری "شهریار کوچولو" به ترجمه ی جاودانه ی احمد شاملو روزی فرا خواهد رسید که پس از تسخیر فضا و مهار کردن بادها و جزر و مد دریاها و نیروی جاذبه ی زمین با یاری خداوند نیروی عظیم عشق را در اختیار خواهیم گرفت و آن روز روزی است که برای دومین بار در تاریخ جهان آتش را کشف خواهیم کرد. "تیلبارد دوشاردن" روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست..... "احمد شاملو" پشت سر نیست فضایی زنده پشت سر مرغ نمی خواند پشت سر باد نمی آید پشت سر خستگی تاریخ است به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب. نخند! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند! به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند! ...به دستان پدرت،به جاروکردن مادرت،به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد، به راننده ی چاق اتوبوس ،به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به راننده ی آژانسی که چرت می زند،به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند، به دختری که به تولبخند می زند،به مجری نیمه شب رادیو،به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتوربرقتان رابنویسد،به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جارمی زند،به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،به فروشنده ای که به جای پول خردبه تو آدامس می دهد، به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،.......... ....نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین چیزهای نابجای آدمهایی بخندی که هرگزنمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند،آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند،آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،بارمی برند، بی خوابی می کشند،کهنه می پوشند،جارمی زنند،سرماوگرما می کشند،وگاهی خجالت هم می کشند،.....خیلی ساده ... نخند....دوست من! هرگزبه آدمهانخند،خدابه این جسارت تو نمی خندد.اخم می کند، به پوزخند آدمی به آدمی!......... مسافری به شهر بزرگی نزدیک می شد.پیرزنی را دید که در کنار جاده نشسته بود. از او پرسید:مردم این شهر چطور آدم هایی هستند؟ پیرزن گفت:از آنجایی که آمدی مردم چطور بودند؟ مسافر جواب داد:خیلی بد وغیر قابل اعتماد و دروغگو. پیرزن آهی کشید و گفت:مردم این شهر هم همانطور هستند. چیزی از رفتن مسافر اول نگذشته بود که مسافر دیگری آنجا ایستاد و همان سوال را پرسید. پیرزن هم دوباره پرسید:از آنجایی که آمدی مردم چطور بودند؟ مسافر دوم جواب داد:همه ی آنها خوب و راستگو و مهربان بودند و از این که مجبور شدم آنها را ترک کنم واقعا ناراحت هستم. پیرزن دانا جواب داد:نگران نباش مردم این شهر هم همانطور هستند. "ما چیزها را آن چنان که هست نمی بینیم بلکه آنها را آن چنان که خودمان هستیم می بینیم."

| Design By : Night Skin |


